تبلیغات
شجاع دلان - دو دلیل عقلى و اصولى
شجاع دلان
جمعه 10 شهریور 1391 :: نویسنده : حامد حسین زاده

قل هذه سبیلى ادعو الى الله على بصیرة انا و من اتبعنى.

(سوره یوسف آیه 108)

در این فصل صرف نظر از كلیه مباحث گذشته در باره ولایت على علیه السلام و بدون استناد بآیات و روایات وارده فقط به بحث عقلى و استدلالى پرداخته و نتیجه را بمعرض قضاوت بى طرفانه میگذاریم؟

دلیل یكم:

در اینكه خود پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله صاحب وحى و قرآن بوده و عالم برموز آفرینش و اولین شخصیت بشرى از نظر كمال و اخلاق بود میان تشیع و تسنن اختلافى نیست.

اكنون میگوئیم جانشین پیغمبر صلى الله علیه و آله پس از آنحضرت هر كسى باشد لا اقل باید آدم درستكارى باشد.براى اینكه بنفع حریف سخن گفته باشیم از كلیه شرایط لازمه امامت صرف نظر كرده و فقط درستكارى را ملاك عمل قرار میدهیم زیرا كسى كه درستكار هم نباشد اصلا شایستگى دخالت در هیچ كار مردم را ندارد چه رسد باینكه در مسند پیغمبر بنشیند و البته این سخن مورد قبول تمام مردم روى زمین خواهد بود بدلیل اینكه اصل بر اینست كه همه مردم درستكار باشند حال اشخاص عادى فاقد صفت مزبور شدند چندان مهم نیست اما بر خلیفه مسلمین یعنى بر كسى كه ادعاى جانشینى پیغمبر را داشته و مسند آنحضرت را اشغال كرده است فرض و حتم است كه امین و درستكار باشد و این امانت و درستكارى تنها در مورد خلیفه بلا فصل نیست بلكه شرط دائمى و اصلى خلافت است كه تمام جانشینان پیغمبرباید صدیق و امین باشند،از نشانه‏ها و علائم درستكارى اینست كه شخص امین بحق خود قانع بوده و بحقوق دیگران تجاوز نمیكند.از طرفى اگر چیزى یا مقام و عنوانى تماما و فى نفسه مورد ادعا و تصاحب دو نفر قرار گیرد نظر بمحال بودن اجتماع ضدین نمیتوان ادعاى هر دو نفر را صحیح دانست.

مثلا اگر دو نفر (در زمان واحد) هر یك جداگانه ادعاى مالكیت ششدانگ خانه‏اى را داشته باشند و یا ادعاى ریاست یك كارخانه و یا مدیریت شركتى را بكنند نمیتوان سخن هر دو را صحیح دانست زیرا ششدانگ خانه یا مال اولى است و یا متعلق بدومى است و رئیس كارخانه و مدیر شركت نیز یكى از آندو تن خواهد بود و هر دو نفر در ادعاى خود صادق نمیباشند (1) .

اكنون پس از تمهید این مقدمات به بیان مطلب مى‏پردازیم.

اختلافى كه پس از رحلت رسول اكرم در میان امت اسلام بوجود آمد (اگر چه این اختلاف در زمان حیات آنحضرت نیز بالقوه وجود داشته است) مسأله خلافت و جانشینى پیغمبر صلى الله علیه و آله بود بعقیده تشیع خلیفه بلا فصل على علیه السلام است و بعقیده تسنن ابو بكر اولین جانشین پیغمبر است یعنى على علیه السلام مدعى بود كه مقام امامت منصب الهى است و رسول اكرم صلى الله علیه و آله بامر الهى مرا بجانشینى خود تعیین و معرفى نموده است ابو بكر نیز بنا بعقیده خود و بحكم اجماع سقیفه این مقام را حق خود میدانست!و ما قبلا ضمن تمهید مقدمات ثابت كردیم كه بنا بمحال بودن اجتماع ضدین نمیشود ادعاى هر دو نفر صحیح باشد و ناچار یكى از آن دو در ادعاى خود كاذب بوده و در نتیجه خلافت بلا فصل حق او نخواهد بود و این مسأله مانند یك مسأله ریاضى حل شده است كه دو جواب مختلف پیدا كرده است یعنى بعقیده تشیع خلیفه بلا فصل على علیه السلام بوده و ابو بكر در دعوى خود كاذب است و بعقیده تسنن ابو بكر بحكم اجماع خلیفه اول میباشد.آنانكه اندك اطلاعى از ریاضیات مقدماتى دارند میدانند كه در حل مسائل ریاضى براى حصول اطمینان از صحت حل آن پس از بدست آوردن جواب مسأله آنرا با مفروضات مسأله تطبیق و عمل میكنند اگر درست در آمد حل آن مسأله صحیح بوده و الا غلط میباشد.

براى روشن شدن مطلب یك مسأله ساده اعمال اربعه را ذیلا حل نموده و سپس بتوضیح مى‏پردازیم .

مسأله:

بزازى 50 متر پارچه خرید از قرار مترى 40 ریال،موقع فروش 20 متر آنرا مترى 45 ریال فروخت تعیین كنید بقیه پارچه را مترى چند بفروشد تا جمعا 340 ریال سود برد؟

حال فرض كنید دو نفر محصل این مسأله را حل كرده و جواب آنرا یكى 48 ریال و دیگرى 60 ریال در آورده است و چنانكه گفته شده مسلما نمیشود هر دو صحیح باشد و حتما یكى از این دو جواب غلط است و براى تعیین صحت و سقم آنها باید هر دو جواب را با مفروضات مسأله آزمایش كنیم تا هر كدام از آندو با مفروضات مزبور وفق داد صحیح بوده و الا آن جواب غلط خواهد بود.

اگر جواب اولى یعنى 48 ریال را آزمایش كنیم با مفروضات مسأله وفق میدهد زیرا بزاز 50 متر پارچه خریده و هر مترى 40 ریال پول داده پس جمع پرداختى بزاز دو هزار ریال (40 2000*50) میباشد و چون قرار است 340 ریال هم سود برد پس باید تمام پارچه را بمبلغ دو هزار و سیصد و چهل ریال (340 2340+2000) بفروشد.

از طرفى 20 متر از آن پارچه را مترى 45 ریال فروخته است پس پولى كه از این بابت گرفته نهصد ریال (45 900*20) میباشد حال بقیه پول را كه یكهزار و چهار صد و چهل ریال است (900 1440ـ2340) باید از بقیه پارچه كه 30 متر (20 30ـ50) است بدست آورد در اینصورت باید مترى 48 ریال بفروشد زیرا (30 48:1440) پس این جواب كاملا درست است.اما اگر جواب دومى مسأله یعنى 60 ریال را حساب كنیم پول فروش بقیه پارچه یكهزار و هشتصد ریال (60 1800*30) میشود كه با پول فروش 20 متر اولى دو هزار و هفتصد ریال (900 2700+1800) میشود و چون پرداختى بزاز را از آن كم كنیم سود بزاز بدست میآید كه هفتصد ریال (2000 700ـ2700) میشود و این جواب دومى یعنى 60 ریال غلط است زیرا فرض بر این بود كه بزاز 340 ریال سود كند نه 700 ریال.

اكنون جواب تشیع و تسنن را در حل مسأله خلافت بلا فصل كه مانند مسأله ریاضى حل شده است با مفروضات آن مسأله كه در مقدمه این فصل گفته شد آزمایش میكنیم تا ببینیم كدامیك از این دو جواب صحیح میباشد.

اگر عقیده تشیع را بپذیریم با مفروضات مسأله وفق میدهد زیرا بعقیده تشیع از دو نفر مدعى خلافت (على و ابو بكر) على علیه السلام راست میگفت و خلافت حق او بود و ابو بكر اجحاف میكرد و در نتیجه آدم درستكارى نبود كه جانشین پیغمبر باشد لذا تشیع على علیه السلام را بخلافت بلا فصل پذیرفته و ابو بكر را در ادعاى خود كاذب و او را غاصب میداند.

اما چنانچه عقیده تسنن را كه جواب دوم مسأله است بپذیریم با مفروضات آن وفق نمیدهد زیرا بعقیده اهل سنت اگر ابو بكر در ادعاى خود راستگو و صدیق بود در اینصورت باید بگویند على علیه السلام دروغ میگفت و میخواست بحق ابو بكر تجاوز كند در نتیجه على علیه السلام آدم درست كار و امین نبود كه جانشین پیغمبر باشد.

ما از اهل سنت مى‏پرسیم در صورتیكه على علیه السلام درستكار و امین نبود و میخواست بحق ابو بكر تجاوز كند چرا پس از خلفاى ثلاثه بسراغ او رفتند و با هزار لابه و التماس او را خلیفه كردند؟

مگر در مقدمه نگفتیم كه جانشین پیغمبر باید درستكار باشد و چنین جانشینى باید همیشه و در هر مقام درستكار باشد چه خلیفه اول شود چه خلیفه چهارم چه خلیفه دهم.پس مى‏بینیم كه جواب اهل سنت با مفروضات مسأله جانشینى وفق نمیدهد و از طرفى چون على علیه السلام را بدرستكارى و در نتیجه بخلافت پذیرفته‏اند و در اینمورد با شیعه اشتراك نظر دارند لذا ابو بكر خواه نا خواه از امر خلافت مردود و بر كنار خواهد بود.

بعضى از اهل سنت براى رهائى از این بن بست گفته‏اند كه خود على علیه السلام بخلافت ابو بكر راضى شد و با او بیعت نمود!

ما در پاسخ آنان گوئیم كه اولا بطلان این سخن بسیار واضح و آشكار است زیرا برابر اخبار وارده از اهل سنت على علیه السلام را چند مرتبه اجبارا نزد ابو بكر بردند و حتى مدتى كه حضرت زهرا علیها السلام در قید حیات بود آنجناب بیعت نكرد.

ثانیا بیعت باجبار دلیل رضایت نمیشود و از كلام آنحضرت معلوم میشود كه این بیعت باجبار بوده و چاره‏اى جز این نداشته است چنانكه سابقا در خطبه شقشقیه بیان گردید كه چگونه از خلفاى ثلاثه شكایت و تظلم نموده است و همچنین در خطبه‏هاى دیگر نیز نا رضایتى خود را از آنها اظهار داشته است كما اینكه در خطبه 215 فرماید:اللهم انى استعدیك على قریش فانهم قد قطعوا رحمى و اكفؤا انائى و اجمعوا على منازعتى حقا كنت اولى به من غیرى.یعنى خدایا از تو یارى میطلبم بر قریش كه رحم مرا قطع كردند و اساس خلافتم را بر هم زدند و براى منازعه با من اجماع نمودند و حقى را كه من از دیگران بآن سزاوارتر بودم بردند .

و باز در خطبه‏اى كه پس از بیعت با آنحضرت بالاى منبر ایراد كرده است فرماید:لا یقاس بال محمد صلى الله علیه و آله من هذه الامة احد و لا یسوى بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا،هم اساس الدین و عماد الیقین،الیهم یفى‏ء الغالى و بهم یلحق التالى،و لهم خصائص حق الولایة و فیهم الوصیة و الوراثة،الآن اذ رجع الحق الى اهله و نقل الى منتقله.یعنى كسى از این امت بآل محمد علیهم السلام مقایسه نمیشود و آنانكه پیوسته از نعمت (علم و هدایت) آنها بهره‏مند میشوند با آنان برابرى نمیكنند،آنها اساس و پایه دین و ستون ایمان و یقین مى‏باشند،افراط گران باید بسوى آنها برگردند و عقب ماندگان و وا ماندگان بدانها ملحق شوند،خصایص امامت حق ایشان است و وصیت و وراثت پیغمبر در باره آنها است،الان (كه من بخلافت رسیده‏ام) حق بسوى اهلش برگشته و بمحل خود نقل گردیده است. (خطبه 2)

دلیل دوم:

فرض كنیم بنا بعقیده اهل سنت امامت موهبت و منصب الهى نیست پیغمبر صلى الله علیه و آله هم براى ملت اسلام جانشینى معین نكرده بود لذا انتخاب خلیفه باجماع مسلمین در سقیفه بنى ساعده واگذار شده بود.

اولا چون انتخاب جانشین پیغمبر مربوط بكلیه مسلمین بود بایستى تمام قبائل مسلمان عرب در آن شورى شركت میكردند تا عقیده و نظریه اكثریت معلوم میگردید در صورتیكه قبیله خزرج و بنى هاشم و مسلمین سایر شهرهاى اسلامى مانند مكه و نجران و یمن و غیره از آن بى خبر بودند و گروهى از صحابه نیز با ابو بكر بیعت نكردند چنانكه یعقوبى در تاریخ خود مینویسد :قد تخلف عن بیعة ابى بكر قوم من المهاجرین و الانصار و مالوا مع على بن ابیطالب (2) .خود حضرت امیر علیه السلام در اینمورد بابو بكر خطاب كرده و فرماید:

فان كنت فى الشورا ملكت امورهم‏ 
فكیف بهذا و المشیرون غیب

یعنى اگر تو در شوراى سقیفه صاحب امور مردم شدى این چه جور شورائى بود كه مشورت كنندگان غایب بودند.

جریان امور در سقیفه به بلوا و توطئه و تبانى بیشتر شبیه بود تا بیك شوراى حقیقى زیرا ابو بكر و عمر و ابو عبیده قبلا نقشه آنرا طرح كرده بودند كه خلافت را از دست بنى هاشم خارج سازند و به ترتیب آنرا تصاحب نمایند چنانكه عمر هنگامیكه‏شوراى شش نفرى را تشكیل میداد گفت اگر ابو عبیده زنده بود خلافت حق او بود و این قول تنها از محققین شیعه نیست بلكه علماى معتزله مخصوصا ابن ابى الحدید بدین مطلب اشاره كرده حتى پرفسور لامیس مستشرق معروف نیز پس از تحقیقات زیاد وجود چنین قرار داد محرمانه قبلى را تأیید كرده است بنا بر این اسم این اجماع را كه دستاویز اهل سنت است نمیتوان شورا گذاشت كه عده معدودى در یك محل سر پوشیده جمع شوند و با جدال و هیاهو یكى را بخلافت انتخاب كنند در صورتیكه اگر هم واقعا میخواستند بوسیله آراء مردم كسى را انتخاب نمایند لازم بود همچنانكه در عصر حاضر در كشورهاى جهان مرسوم است قبلا روز تشكیل شورا را باطلاع همگان میرسانیدند اگر چه اصل موضوع یعنى انتخاب امام از اختیار و صلاحیت شوراى حقیقى هم خارج است.

ثانیا فرض كنیم كه این اجتماع،شوراى حقیقى بود و واقعا هم بارى انتخاب خلیفه تشكیل شده بود!

آیا كسى كه براى این امر خطیر و مهم انتخاب میشود نبایستى نسبت بسایر مسلمین از نظر صفات روحى و ملكات نفسانى و سجایاى اخلاقى امتیاز و فضیلتى داشته باشد؟

ما از اهل سنت مى‏پرسیم چه كسى افضل و بهتر امت بود؟

آیا در شجاعت و سخاوت و قضاوت و حكمت و علم و عدل و تقوى و سایر صفات عالیه مقدم بر على علیه السلام كسى وجود داشت؟مگر مورخین و محدثین عامه نقل نمیكنند كه پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود:اعلمكم على،افضلكم على،اعدلكم على،اقضاكم على،اتقیكم على و هكذا ...پس با بودن تمام این صفات در وجود على علیه السلام چرا دیگرى را انتخاب كردند؟مگر خود ابو بكر بروایت غزالى و ابن ابى الحدید و دیگران بالاى منبر نگفت:اقیلونى و لست بخیركم و على فیكم.یعنى مرا رها كنید در حالیكه على در میان شما است من بهترین شما نیستم . (3) بفرض اینكه براى جانشینى آنحضرت نصى هم وجود نداشت افضلیت او بر تمام مسلمین كافى بود كه از طریق شورا هم كه باشد او را براى خلافت انتخاب كنند چنانكه ابن ابى الحدید گوید :انه (على علیه السلام) كان اولى بالامر و احق لا على وجه النص بل على وجه الافضلیة فانه افضل البشر بعد رسول الله و احق بالخلافة من جمیع المسلمین (4) .

یعنى على علیه السلام بامر خلافت سزاوارتر و احق بود نه از جهت نص بلكه از نظر افضلیت زیرا او پس از رسول خدا صلى الله علیه و آله افضل تمام بشر بوده و بمقام خلافت از تمام مسلمین احق بود.

حال در این قضیه عقل سلیم چه حكم میكند؟آیا كسى را باید انتخاب كرد (ابو بكر) كه میگوید اگر در گفتار و كردارم خطا كردم مرا رهنمائى كنید یا على علیه السلام را كه میفرماید من در میان شما باحكام قرآن فتوا میدهم و در میان مسیحیان باحكام انجیل و در بین یهود باحكام توراة بطوریكه اگر خداوند این كتابها را بنطق آورد حكم و فتواى مرا تصدیق میكنند (5) .

خلیفه مسلمین باید در درجه اول یك رهبر و فرمانده خوبى باشد و عجز و ترس و لرز در دل و قلب او وجود نداشته باشد در اینصورت آیا ابو بكر و عمر را باید انتخاب كرد كه بقول ابن ابى الحدید و سایر علماى عامه در احد و خیبر و حنین و سایر جنگها فرار كردند یا على علیه السلام را كه یكتنه در برابر سیل دشمن ایستادگى كرده و صدها قهرمان رزمنده را بخاك و خون كشید و با شمشیر آتشبار خود دین اسلام را بر پا نمود و مسلما اگر آنحضرت نبود اسلام با شكست قطعى مواجه میشد چنانكه ابن ابى الحدید گوید:

الا انما الاسلام لو لا حسامه‏ 
كعفطة عنز او قلامة حافر
(6)

در غزوه خندق عمر اصرار داشت كه پیغمبر صلى الله علیه و آله با مشركین‏مكه صلح كند و میگفت عمرو بن عبدود فارس یلیل است و با او نمیتوان جنگید و بجاى اینكه در صدد دفع دشمن باشد از ترس عمرو بمدح او مى‏پرداخت و روحیه مسلمین را ضعیف میكرد امام على علیه السلام نه تنها آن فارس یلیل را بخاك هلاكت افكند بلكه خلوص نیتى از خود نشان داد كه پیغمبر فرمود پاداش ضربت على در روز خندق از اجر عبادت ثقلین افضل است.

و عجب اینكه خود عمر به ترسوئى خود و شجاعت على علیه السلام اقرار كرده و در حضور چند نفر به سعید بن عاص كه پدرش در جنگ بدر بدست حضرت امیر كشته شده بود اعتراف میكند كه من در آنروز میخواستم پدرت را بكشم ولى دیدم او چنان براى قتل و كشتار تلاش میكند مثل اینكه گاوى با شاخش حمله مى‏نماید و از شدت خشم دو طرف دهانش مانند قورباغه كف كرده بود چون او را بدینحال دیدم ترسیدم و از پیش او گریختم و او بمن گفت اى پسر خطاب كجا میگریزى؟در اینحال على بر او حمله كرد و بخدا سوگند هنوز از جایم تكان نخورده بودم كه او را بقتل رسانید (7) .باز هم از اهل تسنن مى‏پرسیم كه آیا براى جانشینى پیغمبر كسیكه مثل عمر بیسواد است (و میگوید همه شما از من داناترید حتى زنهاى پرده نشین) باید انتخاب شود یا،على علیه السلام كه میفرماید:سلونى قبل ان تفقدونىـان ههنا لعلما جما. (8) در سایر صفات و شرایط لازمه نیز احدى را با آنحضرت یاراى مقایسه و برابرى نیست و این خود دلیل بر خلافت و ولایت اوست چنانكه خلیل بن احمد بصرى گوید:احتیاج الكل الیه و استغنائه عن الكل دلیل على انه امام الكل.یعنى نیازمندى همگان باو و بى نیازى او از همه،دلیل بر اینست كه او امام و پیشواى همه مردم است.

اهل سنت در اینجا از پاسخ در مانده شده و هیچگونه راه فرارى ندارند جز اینكه میگویند على علیه السلام جوان بود و چون عده زیادى را در غزوات كشته بود لذا افكار عمومى آنزمان مخالف با خلافت او بود اما ابو بكر مرد مسنى بوده و مردم نیز از او راضى بودند.حقیقة چه سخن مضحكى است؟

اولا كثرت سن كه دلیل امتیاز نیست ثانیا اگر زیادى سن را ملاك خلافت بدانیم اشخاص دیگرى هم بودند كه از ابو بكر مسن‏تر بودند حتى پدر ابو بكر ابو قحافه در قید حیات بود و نوشته‏اند كه وقتى خلافت ابو بكر را بابى قحافه تبریك گفتند گفت چگونه پسر من از میان همه صحابه پیغمبر خلیفه شده است؟گفتند براى اینكه سنش بیشتر از دیگران بود گفت با این حساب من كه پدر او هستم بدینكار از او سزاوارترم!

بعضى از مورخین نوشته‏اند كه خود ابو بكر بپدرش كه در آنموقع در مكه بود نامه‏اى باین عنوان نوشت كه از ابى بكر خلیفه رسول خدا بسوى پدرش ابى قحافه بدان كه مردم جمع شدند و مرا بعلت زیادى سن بخلافت برگزیدند!!

ابو قحافه در جواب نوشت پسرم تو در این یك سطر نامه سه جا لغزش پیدا كرده‏اى اول اینكه نوشته‏اى خلیفه رسول خدا در حالیكه رسول خدا ترا خلیفه نكرده است.دوم نوشته‏اى مردم مرا بخلافت برگزیدند و این سخن با گفتار اولى تو تناقض دارد،سوم نوشته‏اى كه این انتخاب بجهت زیادى سن من بوده است در اینصورت من بخلافت از تو سزاوارترم چون از نظر سن پدر تو هستم (9) .

ثالثا شخص جوان براى این مورد توجه براى خلافت نیست كه در اثر كمى سن و عدم تجربه ترسو میشود،خام و ناپخته است،حریص مال و نادان است،گرم و سرد روزگار را نچشیده و آن تجربه و دانائى پیر را ندارد.

اما در صورتیكه خود اهل سنت اقرار میكنند كه على اعلم و اشجع و اسخى‏و اتقى است دیگر چه جاى نقص باقى میماند؟در اینصورت جوانى نه تنها براى على علیه السلام نقص نبود بلكه موجب اولویت خلافت وى هم میباشد زیرا آنحضرت جوان بود انرژى و نیروى بیشترى داشت و میتوانست فعالیت زیادترى بكند یعنى اگر همان صفاتى را كه على علیه السلام داشت بفرض محال ابو بكر هم دارا بود باز حق تقدم با على علیه السلام بود زیرا فعالیت و مبارزه و پشتكار او بعلت جوانى بیشتر بود و امت اسلامى را بهتر میتوانست رهبرى كند.

رابعا این سخن كه افكار عمومى بعلت قتل و كشتار على علیه السلام در جنگها موافق با خلافت او نبود حرفى است بسیار پوچ و بى منطق زیرا آنحضرت كسى را بخاطر اغراض شخصى نكشته بود بلكه قتل و كشتار او در غزوات صرفا در راه خدا و براى پیشرفت دین و اعلاى كلمه توحید بود.

خامسا علت انتخاب ابو بكر را بخلافت در آن شوراى كذائى پس از گفتگو و بحث و جدال قرابت و مصاحبت پیغمبر صلى الله علیه و آله دانستند و مهاجرین با این استدلال انصار را پاسخ گفتند اگر ملاك خلافت قرابت پیغمبر بود باز جاى این سؤال است كه چرا على علیه السلام را انتخاب نكردند كه هم جزو صحابه بود هم قرابت سببى داشت و هم نسبى و هم بحكم آیه السابقون السابقون اولئك المقربون اول كسى است كه دعوت پیغمبر را پذیرفته و باسلام گرویده است چنانكه خود آنجناب فرماید:سبحان الله اتكون الخلافة بالصحابة و لا تكون بالصحابة و القرابة .آنگاه بابو بكر خطاب كرده و فرماید:

و ان كنت فى القربى حججت خصیمهم‏ 
فغیرك اولى بالنبى و اقرب.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:08 ب.ظ
Very rapidly this site will be famous among all blog
visitors, due to it's nice posts
دوشنبه 5 تیر 1396 10:06 ق.ظ
We are a group of volunteers and opening a new scheme in our community.
Your website offered us with valuable information to work on. You've performed an impressive
task and our entire group will probably be grateful to you.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 09:19 ق.ظ
I wanted to thank you for this very good read!! I certainly enjoyed
every bit of it. I've got you bookmarked to check out new things you post…
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 02:35 ب.ظ
First off I would like to say excellent blog! I had a quick question which I'd like to ask if you
don't mind. I was interested to know how you center yourself and clear your mind prior to writing.

I have had a hard time clearing my mind in getting my thoughts out there.
I truly do take pleasure in writing but it just seems like the first 10 to 15 minutes are usually lost just trying
to figure out how to begin. Any ideas or hints? Appreciate it!
پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:43 ب.ظ
Terrific article! That is the kind of info that are supposed to be shared across the internet.
Disgrace on the seek engines for no longer positioning this publish higher!
Come on over and discuss with my website . Thanks =)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : حامد حسین زاده
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :