تبلیغات
شجاع دلان - بحثى در امامت على علیه السلام
شجاع دلان

لزوم وجود امام پس از رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله بمنظور جانشینى آنحضرت براى رهبرى ملت اسلام بطوریكه اطاعت او بر تمام امت لازم و واجب باشد مورد تأیید فریقین خاصه و عامه است زیرا هیچ سازمان و اجتماعى بدون ریاست و رهبرى نمیتواند ببقاء خود ادامه دهد ولى بحث در اینست كه چه كسى باید جانشین پیغمبر صلى الله علیه و آله شود و چه شرایط و خصوصیاتى را داشته باشد و چه كسى او را بدین مقام منصوب سازد؟اهل سنت هر حكومتى را كه بوسیله یك فرد مسلمان مستقر گردد خلافت اسلامى دانسته و جانشین پیغمبر صلى الله علیه و آله را هم منتخب از طرف مردم میدانند در نتیجه بعصمت خلیفه قائل نبوده و خلافت اسلامى را در ردیف حكومتهاى بشرى بشمار میآوردند و فقط بطرز رفتار خلفاء و چگونگى اعمال آنها نظر دارند كه با مردم بعدل و داد رفتار نمایند!

اما بعقیده شیعه امامت منصب الهى بوده و تالى نبوت است و همچنانكه پیغمبر صلى الله علیه و آله از جانب خدا مبعوث شده است امام نیز باید از ناحیه خدا تعیین گردد و علاوه بر داشتن افضلیت نسبت بقاطبه مردم در كلیه سجایاى اخلاقى و فضائل نفسانى،عصمت او هم در درجه اول شرایط لازمه است و این مقام فوق تشخیص مردم است بنا بر این اجماع و انتخاب مسلمین شرط امامت نیست و قبول و یا تسلیم مسلمین نیز دلیل امامت نمیباشد اگر چه امام براى حفظ اساس دین بظاهر مجبوربتقیه و بیعت باشد.

البته لفظ امام را بمعنى لغوى آن بهر پیشوائى میتوان گفت مانند امام جماعت (در نماز) حتى به پیشوایان كفر نیز اطلاق میشود چنانكه خداوند در قرآن كریم فرماید:فقاتلوا ائمة الكفر انهم لا ایمان لهم (1) .

ولى امامت در اصطلاح علم كلام و بمعنى مخصوص آن كه جانشینى پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله است عبارت از ریاست عمومى الهیه است بر همه مردم در امور دنیا و دین كه بر تمام افراد امت متابعت از صاحب چنین مقامى لازم و واجب است،بعبارت دیگر امام و جانشین پیغمبر باید ریاست و رهبرى جامعه اسلامى را در سه جهت (از لحاظ حكومتـبیان معارف و احكام دینىـرهبرى و ارشاد حیات معنوى) بعهده بگیرد و پر واضح است كه چنین كسى باید از جانب خداوند تعیین و منصوب گردد و مؤید بالهامات ربانى باشد زیرا همچنانكه براى بوجود آمدن دینى پیغمبرى از طرف خداوند تعالى مبعوث میشود براى حفظ و بقاى آن دین نیز تعیین و نصب امام از جانب خدا لازم و ضرورى میباشد.

از جمله استدلالات شیعه بر صحت عقیده خود دلیلى است معروف بدلیل لطف كه چون نظام اجتماع بدون وجود قانون الهى مختل،و میان افراد آن جامعه هرج و مرج پیدا میشود لذا براى تعیین روابط افراد با یكدیگر و همچنین براى تعیین وظایف و تكالیف دینى و اخلاقى آنها كه نتیجه‏اش رسیدن بسعادت جاودانى است خداوند از راه لطف پیغمبرى را بسوى آنان مبعوث میكند تا افراد جامعه را در مسیر تكامل مادى و معنوى هدایت نماید چنانكه در قرآن كریم فرماید:لقد من الله على المؤمنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلوا علیهم ایاته و یزكیهم و یعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبین (2) .



یعنى خداوند بر مؤمنین (از راه لطف) احسان و اكرام نمود كه در میان آنهاپیغمبرى را بر انگیخت كه بر آنان آیات او را میخواند و آنها را (از شرك و پلیدى و رذائل اخلاقى) تزكیه نموده و كتاب و حكمت یادشان میدهد و اگر چه قبلا در گمراهى آشكارى بودند.

دلیل لطف را اهل سنت نیز در باره پیغمبر قبول دارند اما در مورد امام آنرا نمى‏پذیرند در صورتیكه لطف خدا كامل است و هرگز ناقص و نا تمام نمى‏ماند بنا بر این امام نیز باید پس از رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله از جانب خدا منصوب شود و پیغمبر در حال حیات او را بمردم معرفى كند چنانكه نزول آیه تبلیغ در غدیر خم روشنگر این مطلب بوده و در فصول گذشته بدان اشاره گردیده است،خواجه نصیر الدین طوسى در كتاب تجرید الاعتقاد گوید :الامام لطف فیجب نصبه على الله تعالى تحصیلا للغرض (3) .

علاوه بر دلیل لطف آیاتى در قرآن كریم وجود دارند كه ثابت میكنند امامت و خلافت الهیه موهبت و منصب خدائى است و امام نیز بوسیله خداوند منصوب میگردد از جمله آنها آیه‏هاى زیر است:

اذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خلیفة (4) ...هنگامیكه پروردگار تو بفرشتگان گفت من در روى زمین خلیفه‏اى قرار میدهم...

و اذا بتلى ابراهیم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذریتى قال لا ینال عهدى الظالمین (5) .

چون ابراهیم را پروردگارش بسخنانى آزمایش نمود (مانند افكندن او در آتش بدستور نمرود و هجرت از وطن و مأمور شدن بذبح اسمعیل و امثالهم) و ابراهیم آماده انجام و اتمام آنها گردید خداوند باو فرمود كه من ترا (علاوه بر مقام نبوت) براى مردم امام قرار میدهم عرض كرد این امامت را ببعضى از اولاد من هم قرار بده خداوند فرمود عهد من (امامت) بستمكاران نمیرسد.در این دو آیه خداوند تصریح میكند كه نصب امام و خلیفه بدست خدا است و این امامت هم بر اشخاص ظالم و ستمگر نمیرسد و عدم ظلم امام عصمت او را میرساند و اگر بعقیده اهل تسنن قرار باشد امام از طریق شورا و اجماع انتخاب شود جواب آیات فوق چیست؟

صاحب تفسیر المیزان در ذیل تفسیر آیه مزبور چنین مینویسد:

آنچه از آیات مختلفه قرآن در این زمینه استفاده میشود اینست كه هر كجا نامى از امامت برده شده هدایت هم بعنوان تفسیر بدنبال آن ذكر گردیده است مثلا در داستان ابراهیم فرماید :

و وهبنا له اسحق و یعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحین،و جعلناهم ائمة یهدون بامرنا (6) .

و ما بابراهیم اسحق را و یعقوب را (كه فرزند اسحق بود) بخشیدیم و همه آنها را از نیكان و شایستگان قرار دادیم و آنان را امامانى قرار دادیم كه بامر ما مردم را هدایت نمایند .

و در جاى دیگر فرماید:و جعلنا منهم ائمة یهدون بامرنا لما صبروا و كانوا بایاتنا یوقنون (7) .

و از آنها (بنى اسرائیل) امامانى قرار دادیم كه بفرمان ما هدایت میكردند چون (بسختى‏هاى ناشى از نا فرمانى قوم) صبر كردند و بایات (معجزات) ما یقین داشتند.

بطوریكه ملاحظه میشود در این موارد (هدایت) بعنوان توضیح بعد از امامت ذكر شده و سپس آنرا مقید بامر كرده و فرموده است یهدون بامرنا یعنى پیشوایان كه بامر ما هدایت میكنند و از اینجا معلوم میشود كه مقام امامت مقام هدایت مخصوصى است كه عبارت از هدایت بامر خدا بوده و یكنوع ولایت بر اعمال مردم است از نظر باطن كه توأم با هدایت میباشد و منظور از هدایت در اینجا ایصال بمطلوب یعنى رسانیدن بمقصد است نه تنها راهنمائى و ارائه طریق كه كار پیغمبران و رسولان بلكه‏عموم مؤمنانى است كه از راه موعظه و نصیحت مردم را بسوى خدا دعوت میكنند (8) .

بموضوع دیگرى كه باید توجه نمود اینست كه خداوند دلیل اعطاء مقام امامت را چنین بیان كرده است (لما صبروا و كانوا بایاتنا یوقنونـچون صبر كردند و بآیات ما یقین داشتند) بنا بر این،علت اعطاء آن صبر در راه خدا آنهم صبر مطلق كه شامل تمام امتحانات و دارا بودن مقام یقین (پیش از صبر) است چنانكه در باره ابراهیم فرماید:

و كذلك نرى ابراهیم ملكوت السموات و الارض و لیكون من الموقنین (9) .

یعنى و بدینگونه ملكوت آسمانها و زمین را بابراهیم نشان میدهیم تا از اهل یقین گردد .پس امام باید داراى مقام یقین بوده و عالم ملكوت بر او مكشوف باشد.

همچنین كسى میتواند مقام با عظمت امامت را دارا شود كه ذاتا سعادتمند بوده باشد زیرا اگر ذاتا سعادتمند نباشد و در بعضى اوقات ظلم و شقاوت از او سر بزند در اینصورت صلاحیت احراز چنین مقامى را نداشته و خود محتاج بهدایت دیگرى خواهد بود و این معنى با مقام هدایت سازشى ندارد (10) .


ممكن است كسى بگوید حضرت امیر علیه السلام كه فقط مقام امامت را داشت چگونه از پیغمبران پیشین مانند ابراهیم كه هم پیغمبر بوده و هم مقام امامت را داشته است افضل و برتر است؟پاسخ اینست كه مقام امامت داراى مراتب مختلفى است (همچنانكه پیغمبران در نبوت همه یكسان نبوده‏اند) و آنحضرت مرحله كاملتر امامت را دارا بود (11) .و چنانكه اشاره شد امام باید داراى مقام یقین باشد و خداوند میفرماید ملكوت آسمانها و زمین را بابراهیم نشان دادیم تا از اهل یقین گردد اما یقینى كه حضرت امیر علیه السلام داشت فوق یقین ابراهیم بود در نتیجه مرتبه امامتش هم قوى‏تر از مرتبه امامت او خواهد بود زیرا ابراهیم با آنهمه یقینى كه داشت بخداوند عرض كرد:رب ارنى كیف تحى الموتى (12) ؟ (خدایا بمن نشان بده كه چگونه مردگان را زنده میكنى؟) ولى حضرت امیر علیه السلام فرمود :لو كشف الغطاء ما ازددت یقینا (13) !یعنى اگر تمام حجابات از میان برداشته شود من ذره‏اى به یقینم نمیافزایم!

با توجه بمطالب معروضه ثابت میشود كه مقام امامت منشأ الهى دارد و مردم بهیچ عنوانى صلاحیت انتخاب كسى را بچنین سمتى ندارند زیرا مردم هر اندازه هم بصیر و موشكاف باشند باز انتخاب كسى بمنصب امامت از حدود درك و تشخیص آنان خارج است چنانكه حضرت موسى كه پیغمبر بزرگ و اولو العزمى بود از میان تمام قوم خود فقط هفتاد نفر واجد شرایط و صلاحیت دار را انتخاب كرده و به طور برد ولى آنان كه زبده و منتخب بنى اسرائیل بودند حدود فهم و دركشان تا بدانجا بود كه به آنحضرت گفتند.ارنا الله جهرة (خدا را آشكارا بما نشان بده) پس جائى كه انتخاب موسى اینگونه باشد انتخاب دیگران معلوم است كه بچه نحوى خواهد بود.

و باز بر همگان واضح و معلوم است كه پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله ترجمان علوم الهى و گنجینه اسرار حق بوده و در باره‏اش خداوند در قرآن فرماید.علمه شدید القوى (14) بنا بر این جانشین وى نیز تا مظهر و وارث چنین صفاتى نباشد نمیتوانددر مسند او نشسته و امت وى را رهبرى نماید بعبارت دیگر امام نیز مانند پیغمبر داراى روح قدسى است و تشابه و سنخیتى میان آنان وجود دارد كه میتواند جانشین آنحضرت گردد و این شرایط و خصوصیات براى اشخاص دیگر امكان پذیر نباشد براى توضیح مطلب بیك مثال عامیانه اشاره میشود.

فرض كنید پزشكى كه متخصص بیماریهاى قلبى است اگر براى مدتى بمسافرت رود و بخواهد در غیابش مطب او براى رجوع بیماران قلبى دائر باشد باید پزشك دیگرى را كه در همان رشته تخصص دارد بجاى خود گذارد نه اشخاص معمولى را حتى پزشك غیر متخصص مثلا دندان پزشكى را هم نمیتواند جانشین خود قرار دهد،یا چنانچه آهنگرى بخواهد موقتا دیگرى را در جایش گذارد باید كسى را پیدا كند كه مانند خودش صاحب آن حرفه باشد و الا نمى‏تواند مثلا قصابى را در جاى خود بنشاند و این مطلب از بدیهیات بوده و بر همه واضح و آشكار است بدینجهت حضرت امیر علیه السلام فرماید:نحن شجرة النبوة و محط الرسالة و مختلف الملائكة و معادن العلم و ینابیع الحكم (15) .یعنى ما (ائمه اثنى عشر) از شجره نبوتیم و از خاندانى هستیم كه رسالت و پیغام الهى در آنجا نازل شده و رفت و آمد فرشتگان در آنجا بوده است ما معدن‏هاى علم و چشمه‏هاى حكمتها میباشیم.

و در خطبه دیگر فرماید:الا ان مثل ال محمد صلى الله علیه و آله كمثل نجوم السماء،اذا خوى نجم طلع نجم (16) .

بدانید كه مثل آل محمد صلى الله علیه و آله مانند مثل ستارگان آسمان است،زمانیكه ستاره‏اى ناپدید شد ستاره دیگرى طلوع میكند (با فوت یا شهادت هر امام امامى دیگر بجاى او مى‏نشیند .)

همچنین در خطبه دیگر فرماید:این الذین زعموا انهم الراسخون فى العلم دوننا؟كذبا و بغیا علینا،ان رفعنا الله و وضعهم و اعطانا و حرمهم و ادخلنا و اخرجهم،بنا یستعطى الهدى و یستجلى العمى،ان الائمة من قریش غرسوافى هذا البطن من هاشم،لا تصلح على سواهم و لا تصلح الولاة من غیرهم (17) .

كجا هستند كسانى كه بجز ما اهل بیت گمان میكنند آنها در علم راسخ و استوارند: (ادعاى آنها) دروغ و ستم بر ما است زیرا خداوند ما را برترى داده و آنها را فرو گذاشته و (مقام امامت را) بما عطاء فرموده و آنانرا بى بهره ساخته است و ما را (در آنمقام) داخل نموده و آنها را خارج كرده است،بوسیله ما هدایت و راهنمائى طلب میگردد و (پرده نادانى و گمراهى و) كورى برداشته شود،زیرا پیشوایان دین از قریش و از نسل هاشم بوجود آمده‏اند (امامت و خلافت) بر غیر ایشان سزاوار نیست و خلفاى غیر ایشان براى جانشینى (پیغمبر صلى الله علیه و آله) صلاحیت ندارند.

حضرت سجاد علیه السلام نیز در دعائى كه پس از ختم قرآن میخواند به پیشگاه خداوند چنین عرضه میدارد:

اللهم انك انزلته على نبیك محمد صلى الله علیه و آله مجملا و الهمته علم عجائبه مكملا،و ورثتنا علمه مفسرا،و فضلنا على من جهل علمه و قویتنا علیه لترفعنا فوق من لم یطق حمله .

اللهم فكما جعلت قلوبنا له حملة و عرفتنا برحمتك شرفه و فضله فصل على محمد الخطیب به و على آله الخزان له (18) .

بار خدایا تو آنرا (قرآن را) بر پیغمبرت محمد صلى الله علیه و آله بطور مجمل فرو فرستادى و علم عجائب آنرا تماما باو الهام فرمودى،و تفسیر آنرا بما بمیراث دادى و ما را بر كسى كه علم قرآن ندارد برترى بخشیدى و نیروى ما را از او فزون كردى و رتبه‏مانرا والاتر از او گردانیدى كه تاب تحمل این علم را نداشت.

بار الها همچنانكه دلهاى ما را براى نگاهدارى قرآن شایسته دیدى و از نظررحمت شرف و فضل آنرا بما شناساندى بر محمد صلى الله علیه و آله كه بدان گویا بود و بر اولاد او كه گنجوران علم اویند درود بفرست.

از مضمون این بیانات چنین نتیجه بدست میآید كه براى قرآن كریم مبین و مفسرى لازم است كه از جانب خدا ملهم و مؤید باشد و هر كسى شایستگى احراز چنین مقامى را ندارد و از اینجا بطلان سخن عمر كه در هنگام رحلت رسول اكرم صلى الله علیه و آله گفت حسبنا كتاب الله معلوم میشود زیرا تنها وجود كتاب خدا بدون مفسر و مبین آن نتیجه مطلوبه را بدست نمى‏دهد فرضا كتابى اگر در علم طب نوشته شده و در اختیار مردم قرار بگیرد آنكتاب بیماران را از مراجعه بطبیب بى نیاز نمیكند بلكه طبیب حاذقى باید وجود داشته باشد تا بتواند از آن كتاب استفاده نماید و یا آنرا بدیگران تدریس كند بهمین جهت پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله نیز در حدیث ثقلین كه در نزد عامه و خاصه مسلم و قطعى است قرآن را همدوش عترت خود بمردم توصیه كرده و فرمود آندو هرگز از هم جدا نشوند تا كنار حوض بر من وارد شوند،و لن یفترقا حتى یردا على الحوض (19) .و عملا نیز ثابت شد كه عمر در زمان خلافتش حل مسائل مبهم و مشكلات قضائى را نتوانست از كتاب خدا بدست آورد و ناچار بعلى علیه السلام پناه برده و گفت لو لا على لهلك عمر .و آنحضرت چون ملهم بافاضات ربانى و خود قرآن ناطق بود فورا رفع مشكل نموده و عمر را از بن بست رهائى مى‏بخشید.

تفسیر آیات متشابه و تفصیل مجملات و توضیح احكام مبهم و حل معضلات علمى و مشكلات قضائى خواه ناخواه چنین شرایطى را براى امام ایجاب میكند زیرا فتواى امام مانند فتاوى فقهاء روى استنباط نیست بلكه متكى بعلم امامت است كه لدنى و الهامى است و همیشه دیده شده است كه هر گونه سؤال مشكل و بغرنجى كه از ائمه اطهار علیهم السلام نموده‏اند آنان بدون اینكه خود را ملزم باستنباط آن حكم از سایر احكام مشابه آن بدانند فورا بدون تأمل و درنگ جواب داده‏اند همچنین هر كجا ابهامى در آیات قرآن بوده امام آنرا تفسیر نموده و مقصود خداى تعالى‏را از نزول آن آیه بیان فرموده است بدون اینكه مقید بتطبیق آن با قواعد ادبى و یا هر گونه موازین علمى دیگرى باشد بهمین دلیل مقام امامت از نظر شیعه تالى مقام نبوت است و بحكمـاهل البیت ادرى بما فى البیت (اهل خانه بهتر میدانند كه در خانه چه هست) ائمه اطهار نیز با علم لدنى و الهامى خود مقصود خدا و پیغمبر را دریافته‏اند.

براى تكمیل مطالب معروضه در این فصل بخلاصه حدیثى كه كلینى و شیخ صدوق علیهما الرحمة بوسیله عبد العزیز بن مسلم از حضرت رضا علیه السلام در مورد امامت نقل كرده‏اند ذیلا اشاره میشود.

عبد العزیز بن مسلم گوید موقعیكه حضرت رضا علیه السلام تازه بمرو آمده بود من خدمت آنحضرت رسیده و موضوع امامت را كه مورد اختلاف بسیارى از مردم بوده و در پیرامون آن گفتگو میكردند بخدمتش عرض كردم.

حضرت تبسم كرد و فرمود اى عبد العزیز مردم نفهمیده‏اند و از آراء خود گول خورده‏اند زیرا خداوند عز و جل پیغمبرش را قبض روح نفرمود تا دین را برایش كامل كرد و قرآن را هم كه بیان هر چیزى از حلال و حرام و حدود و احكام و كلیه نیازمندیهاى بشر در آنست نازل فرمود و امر امامت را هم از كمال دین قرار داد و پیغمبر صلى الله علیه و آله هم رحلت نفرمود تا براى امتش معالم دینشان را بیان فرموده و راهشان را كه راه حق است روشن گردانید و على علیه السلام را بسمت پیشوا و امام منصوب فرمود و چیزى از احتیاجات امت را فرو گذار نكرد در این صورت كسى كه معتقد باشد خداوند عز و جل دینش را كامل نكرده است كتاب خدا را رد نموده و آنكه كتاب خدا را رد كند بدان كافر گشته است.

آیا مردم قدر و منزلت امام را در میان امت میشناسند تا تعیین و انتخاب امام باختیار آنان گذاشته شود؟مقام امامت بسى قدرش بزرگتر و شأنش عظیم‏تر و مكانش عالیتر و عمقش فروتر از آنست كه مردم با عقول (ناقص) خود بدان برسند یا با آراء خود آنرا درك كنند و یا بمیل و اختیار خود امامى را انتخاب كنند زیرا منصب امامت مقام شامخى است كه خداوند عز و جل آنرا پس از نبوت و خلت در مرحله سیم‏بحضرت ابراهیم اختصاص داده و فضیلتى است كه او را بدان مشرف نموده و نامش را بلند گردانیده است آنجا كه فرماید:انى جاعلك للناس اماما قال و من ذریتى قال لا ینال عهدى الظالمین (20) .پس این آیه تصدى مقام امامت را براى ستمكاران تا روز قیامت باطل نموده و آنرا در میان برگزیدگان و پاكان نهاده است.

سپس خداوند ابراهیم را گرامى داشت و امامت را در اولاد پاك و برگزیده او قرار داد و فرمود:

و وهبنا له اسحق و یعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحین و جعلناهم ائمة یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوة و ایتاء الزكوة و كانوا لنا عابدین (21) .

یعنى اسحاق و سپس یعقوب را باو بخشیدیم و همه را صالح و شایسته نمودیم و آنها را امامانى قرار دادیم كه بامر ما رهبرى كنند و انجام كارهاى نیك و همچنین اقامه نماز و دادن زكوة را بدانها وحى كردیم و آنها از پرستش كنندگان ما بودند.بنا بر این امامت همیشه در فرزندان (پاك و برگزیده) او بود و در طول قرن‏ها از همدیگر ارث مى‏بردند تا اینكه خداى تعالى آنرا به پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله ارث داد و فرمود:

ان اولى الناس بابراهیم للذین اتبعوه و هذا النبى و الذین آمنوا و الله ولى المؤمنین (22) .

سزاوارترین و نزدیكترین مردم بابراهیم كسانى هستند كه پیروى او را نموده و این پیغمبر و ایمان آورندگانند و خداوند ولى مؤمنان است.

پس امامت مخصوص رسول اكرم صلى الله علیه و آله بوده و آنحضرت بدستور خداى تعالى و برسم آنچه خداوند واجب نموده بود آنرا بعهده على علیه‏السلام گذاشت و سپس در میان فرزندان برگزیده او كه خداوند بآنان علم و ایمان داده است جارى گشت چنانكه خداوند فرماید:و قال الذین اوتوا العلم و الایمان لقد لبثتم فى كتاب الله الى یوم البعث (23) .

كه مراد از اهل علم و ایمان در این آیه شریفه ائمه هدى میباشند بنا بر این امامت تا روز قیامت مخصوص اولاد على علیه السلام است زیرا پس از محمد صلى الله علیه و آله پیغمبرى نیست پس این نادانان از كجا براى خود امام اختیار میكنند؟

امامت در حقیقت مقام انبیاء و میراث اوصیاء است زیرا امامت خلافت خدا و رسول صلى الله علیه و آله و مقام امیر المؤمنین و میراث حسن و حسین علیهم السلام است.

امامت زمام دین و مایه نظام مسلمین و موجب صلاح دنیا و عزت مؤمنین است.

امامت ریشه نمو كننده اسلام و شاخه بلند آنست.

كامل شدن نماز و زكوة و روزه و حج و جهاد و زیاد شدن غنائم و صدقات و اجراى حدود و احكام و صیانت حدود و ثغور ممالك اسلامى با وجود امام است.

امام حلال خدا را حلال و حرامش را حرام داند،در اجراى حدود الهى قیام كند و از حریم دین دفاع نماید و مردم را با حكمت و پند و موعظه نیكو و برهان قاطع براه پروردگار دعوت میكند.

امام مانند خورشید طالع و درخشانى است كه نورش گیتى را فرا گیرد و در افقى است كه دستها و دیدگان بدان نرسد.امام چون ماه چهارده شبه نورانى و مانند چراغ فروزان و مشعشع است و ستاره هدایتى است كه در تاریكیهاى شب و عبور از شهرها و بیابانها و در امواج دریاها موجب راهنمائى مردم است.

امام مانند آب شیرین و گوارا براى تشنگان (معارف الهیه) و دلالت كننده بر طریق راستى و نجات دهنده از هلاكت است.

امام امین خدا است در میان خلقش،و حجت اوست بر بندگانش،و جانشین‏اوست در شهرهایش و بسوى خدا دعوت كننده و از حقوق او دفاع كننده است.

امام از گناهان پاك و از عیوب منزه و بر كنار است و بعلم و دانش مخصوص،و حلم را شعار خود ساخته است.

امام موجب نظام دین و باعث عزت مسلمین و خشم براى منافقین و سبب هلاك كافرین است.

امام یگانه روزگار خویش است كسى با او همطراز نشود و هیچ دانشمندى با او برابرى نكند و او را مانند و نظیرى (غیر از امام دیگر) نباشد تمام فضیلت مخصوص اوست بدون اینكه محتاج بطلب و اكتساب از غیر بوده باشد بلكه این مواهب از جانب خداى بخشنده باو عطاء شده و اختصاص یافته است.

پس كیست كه بتواند بمقام معرفت امام برسد و یا امكان اختیار و انتخاب امام را داشته باشد؟

هیهات،هیهات،در این كار خردها گمراه گشته و بردبارها بیراهه رفته و عقل‏ها سرگردان مانده و دیدگان بیفروغ گشته و بزرگان كوچك شده و حكماء متحیر و سخنوران در محصور و خردمندان در نادانى و شعراء و ادبا عاجز بوده و سخندانان در مانده‏اند كه بتوانند شأنى از شئون و اوصاف امام و یا فضیلتى از فضائل او را توصیف كنند و همگى بعجز و قصور خود معترف گشته‏اند در اینصورت چگونه میشود كه تمام فضائل امام بتوصیف در آید یا مطلبى از كار امام فهمیده شود و یا كسى پیدا گردد كه جایگزین او گشته و اظهار بى نیازى كند؟

نه،چگونه و از كجا چنین چیزى ممكن است در حالیكه امام مانند ستاره‏اى است كه افق حقیقتش از دسترس مردم و توصیف وصف كنندگان بسى بلندتر است پس اختیار مردم كجا و امام كجا و عقول مردم كجا و او كجا و مانند او كجا پیدا میشود؟

آیا گمان میكنند كه امام را در غیر خاندان رسالت میتوان پیدا نمود؟بخدا كه خودشان را گول زده‏اند و امر باطل و بیهوده‏اى را آرزو كرده‏اند و به نردبان لغزنده‏اى (یا گردنه بلند و لغزنده‏اى كه قدم‏ها در آن میلغزند و بپایین سقوط میكنند) بالا رفتند و خواستند با عقول حیرت زده و ناقص و با آراء گمراه كننده خود نصب‏امام كنند!خدا آنان را بكشد بكجا منحرف شدند كار مشكلى را اراده كردند و دروغى (از خود) ساختند و بگمراهى دو رو شدیدى دچار شدند و در حیرت و سرگردانى افتادند كه با چشم بینا امام را رها كردند و شیطان كردارهاى آنها را در نظرشان جلوه داد و از راه بدر برد در حالیكه اهل بصیرت هم بودند (چنانكه خداوند فرماید) :

و زین لهم الشیطان اعمالهم فصدهم عن السبیل و كانوا مستبصرین (24) .

از اختیار خدا و اختیار پیغمبر و خاندانش رو گردان شده و بانتخاب خود گرائیدند در صورتیكه قرآن كریم آشكارا بآنان میفرماید:و ربك یخلق ما یشاء و یختار ما كان لهم الخیرة (25) .

و پروردگارت هر چه بخواهد میآفریند و اختیار میكند و اختیار در دست آنها نیست.

و باز فرماید:و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله امرا ان یكون لهم الخیرة من امرهم (26) .

و براى هیچ مرد مؤمن و زن مؤمنه‏اى زمانیكه خدا و پیغمبرش چیزى را براى آنان فرمان دادند حق اختیار امرى نیست.و همچنین فرموده است:

ما لكم كیف تحكمون،ام لكم كتاب فیه تدرسون،ان لكم فیه لما تخیرون،ام لكم ایمان علینا بالغة الى یوم القیامة ان لكم لما تحكمون،سلهم ایهم بذلك زعیم،ام لهم شركاء فلیأتوا بشركائهم ان كانوا صادقین (27) .

شما را چه شده است چگونه حكم میكنید؟یا كتابى دارید كه در آن درس میخوانید تا آنچه خواهید براى شما در آن كتاب باشد؟یا شما را تا روز قیامت باما پیمان محكمى است كه هر چه خواستید حكم كنید؟ (اى پیغمبر ما) از آنان بپرس كه كدامشان بدان حكم ضامنند؟آیا براى آنان در اینكار شریكانى هست؟پس اگر راست میگویند شریكانشان را بیاورند.

و باز خداى عز و جل فرمود:أفلا یتدبرون القران ام على قلوب اقفالها؟ام طبع الله على قلوبهم فهم لا یفقهون (28) ؟

آیا در قرآن تدبر و اندیشه نمیكنند یا مگر بر دلها قفل زده شده است؟یا خداوند بر دلهاى آنها مهر زده و آنان قوم بیدانشند؟و یا:

قالوا سمعنا و هم لا یسمعون،ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذین لا یعقلون،و لو علم الله فیهم خیرا لاسمعهم و لو اسمعهم لتولوا و هم معرضون (29) .

گفتند شنیدیم و در حالیكه نمى‏شنیدند،حقیقة بدترین جانداران در نزد خدا مردم كر و لالند كه اندیشه و تعقل نمیكنند و اگر خداوند در وجود آنان خیرى میدید بآنها شنوائى میداد و اگر هم شنوائى میداد حتما رو گردان شده و اعراض مینمودند و یا:قالوا سمعنا و عصینا (30) گفتند شنیدیم و نافرمانى كردیم.

(بنا بر این مقام امامت اختیارى و انتخابى نیست) بلكه آن فضل خداوند است كه بهر كس خواهد میدهد و خداوند صاحب فضل بزرگى ستـبل هو فضل الله یؤتیه من یشاء و الله ذو الفضل العظیم .

پس چگونه جائز باشد كه آنان امام را انتخاب كنند در حالیكه امام عالمى است كه ساحتش از لوث نادانى مبرا بوده و مانند شبانى است كه از رمه روگردان نشود و معدن قدس و طهارت و طاعت و زهد و دانش و عبادت است.دعوت پیغمبر مخصوص اوست و از نسل پاك زهراى بتول است،دودمانش جاى طعن و غمز نیست‏و هیچ صاحب نسبى (در علو حسب و نسب) بدو نمیرسد.

از قبیله قریش و خاندان هاشم و عترت پیغمبر صلى الله علیه و آله بوده و مورد رضاى خداوند عز و جل است،شرافت اشراف از اوست و از اولاد عبد مناف است علمش نمو كننده و حلمش كامل و در امامت قوى و در امور سیاست آگاه است،اطاعتش واجب و بامر خداى عز و جل قائم است بندگان خدا را خیر خواه و دین خدا را حافظ و نگهبان است.

خداوند پیغمبران و امامان را توفیق داده و از گنجینه علم و حكمت خود آنچه را كه بدیگران نداده بدانها بخشیده است در نتیجه علم آنان فوق دانش اهل زمانشان بوده است چنانكه خداوند تعالى فرماید:

افمن یهدى الى الحق احق ان یتبع امن لا یهدى الا ان یهدى فما لكم كیف تحكمون (31) ؟

آیا كسى را كه بسوى حق هدایت میكند شایسته است كه مردم پیروى كنند یا كسى را كه هدایت پیدا نمیكند مگر اینكه خود هدایت شود پس شما را چه شده است چگونه حكم میكنید؟

و باز فرموده است:و من یؤت الحكمة فقد اوتى خیرا كثیرا (32) .

بهر كسى كه حكمت داده شده خیر زیادى داده شده است و باز در باره طالوت فرماید:

ان الله اصطفیه علیكم و زاده بسطة فى العلم و الجسم و الله یؤتى ملكه من یشاء و الله واسع علیم (33) .

خداوند او را (طالوت را) بر شما برگزید و بعلم و قدرت جسمانى او افزود و خداوند ملكش را بهر كه خواهد میدهد و خداوند وسعت بخش و دانا است.و به پیغمبر خود صلى الله علیه و آله فرمود:و انزل الله علیك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل الله علیك عظیما (34) .

و خداوند بر تو كتاب و حكمت نازل كرد و آنچه را كه نمیدانستى تعلیم داد و فضل و كرم خداوند بر تو بزرگ است.و در باره امامان از اهل بیت پیغمبر و عترت و ذریه او فرمود:

ام یحسدون الناس على ما اتاهم الله من فضله فقد آتینا آل ابراهیم الكتاب و الحكمة و اتیناهم ملكا عظیما،فمنهم من امن به و منهم من صد عنه و كفى بجهنم سعیرا (35) .

یا بمردم نسبت بدانچه خداوند از فضل و كرم خود بدانها داده است رشگ مى‏برند،پس یقینا ما خاندان ابراهیم را كتاب و حكمت دادیم و بدانها ملك بزرگى بخشیدیم پس كسانى از آنها بدان گرویدند و كسانى هم از آن روى گردانیدند و جهنم براى آنان بس افروخته آتشى است .

و بنده‏اى را كه خداوند براى اصلاح امور بندگانش اختیار كند حتما براى انجام آنكار سینه‏اش را منشرح سازد و چشمه‏هاى حكمت در قلبش جارى كند و باو دانشى الهام نماید كه پس از آن در پاسخ هیچ سؤالى عاجز نماند و از راه صواب منحرف نشود،در نتیجه او معصوم و مؤید (از جانب خدا) است و توفیق یافته و استوار گشته و از هر لغزش و خطائى در امان است،خداوند او را بدین صفات اختصاص داده تا براى بندگانش حجت و بر خلقش شاهد باشد و این فضل و كرم خداوند است كه بهر كه خواهد میدهد و خداوند داراى فضل و كرم بزرگى است.آیا مردم براى اختیار چنین امامى توانائى دارند؟و یا كسى را كه انتخاب كرده‏اند اینگونه امتیازاتى داشته است كه او را پیشواى خود سازند؟

بخانه خدا سوگند كه این مردم از حق تجاوز كردند و كتاب خدا را پشت سرگذاشتند مثل اینكه نمیدانند،در صورتیكه هدایت و شفاء در كتاب خدا است،اینها كتاب خدا را كنار نهادند و از هوى و هوس خود پیروى كردند و خداوند هم آنها را مذمت نموده و دشمن داشت و تباهشان نمود چنانكه فرماید:

و من اضل ممن اتبع هواه بغیر هدى من الله ان الله لا یهدى القوم الظالمین (36) .

چه كسى گمراه‏تر و ستمكارتر از كسى است كه هوى و هوس خود را بدون هدایت خدا پیروى كند یقینا خداوند گروه ستمكاران را هدایت نمیكند.

و باز فرمود:فتعسا لهم و اضل اعمالهم (37) .پس بر آنها تباهى باد و (خدا) اعمالشان را نابود ساخت.

و باز فرمود:كبر مقتا عند الله و عند الذین امنوا كذلك یطبع الله على كل قلب متكبر جبار (38) .

دشمنى بزرگى است در نزد خدا و مؤمنان،خداوند این چنین بر دل هر گردنكش و متكبرى مهر میزند و صلى الله على النبى محمد و اله و سلم تسلیما كثیرا (39) .

چنانكه از این روایت نیز استفاده میشود امامت یك مقام روحانى و معنوى است كه منشأ الهى دارد و امام علاوه بر اداره امور مسلمین از نظر حكومت اسلامى و بیان معارف الهیه در حیات صورى و مادى،در مرحله حیات معنوى نیز عهده دار رهبرى و هدایت است و حقائق اعمال با رهبرى او سیر میكند بدینجهت از نظر شیعه معرفت و شناسائى امام شرط اصلى ایمان و متمم دین بوده و بدون معرفت امام دین و ایمان را چندان ارزشى نخواهد بود و در اینمورد حدیثى از پیغمبر اكرم صلى الله‏علیه و آله نقل شده است كه آنحضرت فرمود:من مات و لم یعرف امامه (امام زمانه) مات میتة الجاهلیة (40) . (هر كس بمیرد و امامش را نشناسد بمردن دوران جاهلیت مرده است) .

مطلب دیگرى كه در پایان این فصل ذكر آن لازم بنظر میرسد اینست كه بعضى از مغرضین و بى خبران و همچنین پاره از مستشرقین بى اطلاع چنان گمان كرده‏اند كه تشیع یك اقلیتى است كه پس از رحلت پیغمبر صلى الله علیه و آله بوجود آمده و از اسلام اصلى كه تسنن است منشعب شده است و حتى گروهى پا فراتر نهاده و گفته‏اند كه شیعه در زمان صفویه بوجود آمده است !!

ولى این قبیل اشخاص اگر كمى به تتبع و تحقیق پردازند خواهند دانست كه قضیه كاملا بر عكس بوده و اسلام اصلى و حقیقى همان تشیع میباشد و این تسنن است كه پس از رحلت رسول خدا صلى الله علیه و آله حزب سقیفه آنرا بوجود آورده است زیرا خود رسول اكرم در زمان حیاتش بارها على علیه السلام و شیعیانش را ستوده است و كتب معتبر اهل سنت نیز شاهد این مطلب است و بطرق مختلفه نوشته‏اند كه هنگام نزول آیه ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خیر البریة (41) .

(كسانیكه ایمان آوردند و اعمال نیك انجام دهند آنها بهترین مردمند) پیغمبر صلى الله علیه و آله بحضرت امیر فرمود:یا على هم انت و شیعتك (42) . (آنها تو و شیعیان تو هستند) .

همچنین در جاى دیگر فرمود:على و شیعته هم الفائزون یوم القیامة (43) . (على و شیعیانش در روز قیامت رستگارانند) .و چنانكه در فصول پیشین گذشت موقعیكه پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله در یوم الانذار اقوام و خویشان خود را براى پذیرش اسلام دعوت میكرد فقط على علیه السلام دعوت او را پذیرفت و رسول خدا صلى‏الله علیه و آله نیز در همان مجلس آنحضرت را بسمت خلافت و وراثت و وصایت خود بدیگران معرفى نموده و خلافت او را با نبوت خود توأما اعلام فرمود و در اواخر عمر نیز برابر آیه تبلیغ در غدیر خم بطور رسمى و علنى همگان را از موضوع ولایت و خلافت آنجناب آگاه گردانید.

و اما مغرضین و نادانانى كه پیدایش شیعه را بزمان صفویه نسبت میدهند باید بدانند كه از صدر اسلام تا كنون كتابهاى زیادى در اینمورد تألیف شده و در هیچ موضوعى مانند امامت بحث و تحقیق بعمل نیامده است و چون ذكر تمام آنها باعث اطناب كلام است فقط براى اطلاع بذكر اسامى چند جلد از كتب مزبور اكتفاء میشود:

الامامة.تألیف خلیل بن احمد بصرى متوفى قرن دوم هجرى.

الامامة.تألیف احمد بن الحسینى كه از اصحاب حضرت صادق بوده است.

الامامة.تألیف عبد الله بن جعفر الحمیرى متوفى قرن سوم هجرى.

الامامة.تألیف فضل بن شاذان متوفى قرن سوم هجرى.

الامامة.محمد بن ابى عمیر از اصحاب حضرت رضا بوده است.

الامامة.تألیف محمد بن عیسى از اصحاب امام جواد بوده است.

الامامة.تألیف یحیى بن محمد متوفى قرن پنجم هجرى.

كتابهائى هم كه در عهد صفویه نوشته شده خارج از حدود تبلیغات آنان بوده است مانند كتاب احقاق الحق قاضى نور الله كه معاصر شیخ بهائى و در اكبر آباد هند زندگى میكرده است و كتاب عبقات الانوار تألیف میر حامد حسینى هندى است كه این اشخاص در هندوستان یعنى خارج از قلمرو سیاست و حكومت صفویه بوده‏اند البته صفویه نیز در ترویج و تبلیغ و بزرگداشت تشیع اقداماتى نموده‏اند اما نه اینكه آنرا بوجود آورده باشند.

با اینكه در این كتاب هر یك از دلائلى كه تا كنون در باره ولایت و امامت على علیه السلام نگارش یافته به تنهائى براى اثبات مطلب كافى میباشد ولى چون دلائل زیادى نیز در اینمورد باستناد آیات و اخبارى كه از طریق عامه و خاصه نقل شده در دست است لذا در فصول آتى به ترتیب بپاره‏اى از آنها اشاره نموده و در صورت‏لزوم بحث مختصرى نیز در پیرامون آنها بعمل خواهد آمد.

و در اینجا ممكن است بنظر بعضى چنین برسد كه اگر امامت منصب الهى است پس چرا خود حضرت امیر در نامه‏اى بمعاویه مینویسد كه:انه بایعنى القوم الذین بایعوا ابا بكر و عمر و عثمان على ما بایعوهم علیه (44) .

یعنى كسانى كه با ابو بكر و عمر و عثمان (در امر خلافت) بیعت كرده بودند بهمان روش با من نیز بیعت كرده و مرا بسمت خلافت انتخاب كردند و در واقع آنحضرت ملاك خلافت خود را انتخاب مردم دانسته است؟

پاسخ اینست كه على علیه السلام همچنانكه سابقا اشاره شد از جانب خدا و بنص پیغمبر بخلافت الهیه منصوب شده بود و لكن مردم (جز عده معدود) از قبول آن امتناع داشتند و پس از قتل عثمان چون ظاهرا مردم آماده قبول خلافت آنحضرت شده و شتابان بسوى او رفتند او نیز پس از 25 سال ركود و وقفه بیعت آنها را پذیرفت و اما نامه وى بمعاویه باصطلاح اهل منطق از طریق جدل بوده است یعنى بمعاویه میگوید تو كه خلافت مرا بنص پیغمبر قبول ندارى و خلافت ابو بكر را كه مردم انتخاب كرده‏اند قبول دارى اگر در نظر تو ملاك خلافت انتخاب مردم است پس همان مردم مرا هم بخلافت انتخاب كرده‏اند كه اگر از این راه هم باشد باید تو بپذیرى و با من بیعت كنى و امام علیه السلام با این نامه خواسته است راه هر گونه عذر و بهانه را بمعاویه بسته باشد نه اینكه خلافت خود را صرفا مستند بانتخاب مردم بداند .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 23 فروردین 1396 07:20 ب.ظ
Wow! This blog looks just like my old one! It's on a completely
different subject but it has pretty much the same layout and design. Excellent choice of colors!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : حامد حسین زاده
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :